تبليغاتX
کافه گپ

شب سراسر

بیدار مانده بود

و رنگی کهنه

بر سیطره ی خیال کشیده

دست می سایید

بر ژرفنای ذهنی دور

که پشت پنجره ی ِ شمع دانی ها

دل داده بود بر

سیم های سه تار ی مست .

شب سراسر

بیدار مانده بود

تا حماسه ی سکون و سکوت را 

یکجا تصویر کند .

شب سراسر

بیدار مانده بود 

از عطر ِ شفاف ِ

یاسی سفید

و آسمان چتری بود

بر زیبایی ِ لالایی ِ

زمزمه ی احساسی ژرف

که لب فروبسته از

لعاب ِ کلمات 

رازی را جاودانه می کرد 

شب سراسر

بیدار مانده بود

و " حوصله می کرد "

آری

شب سراسر

بیدار مانده بود و 

پگاه را چشم می کشید


پی نوشت اهورایی :

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در بركه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛
از بركه های آینه راهی به من بجو

- شاملو -

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:21  توسط کافه گپ  | 


دریا  " اشک ِ رنج ِ " ماهیان ِ همچو منی است که بی واهمه مجال ِ کوتاه ِ خویش را در آبگینه ی ِ سرد ِ جامی فاخر ، جرعه جرعه نوش می کنند ...


پی نوشت اهورایی :


زهی دریا که اندر وی همه غرقند و حیرانند

چو ماهی زنده ی دریا و دریا را نمی دانند

- مولانا  -



+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 14:22  توسط کافه گپ  | 

 

میان ریزش آرام بارانی زلال

زیر درخت های ولیعصر

پشت برف پاکن روشن ،

خیره به چراغ ترمز ماشین جلویی

که ناشیانه در لغزندگی ،

پا بر احتیاط می فشرد ،

دست بر فرمان ِ نافرمانی ،

سیال بودم و غوطه ور

در اندیشه ی دوری که

روزگاری مرا چشم می کشید

تا از پشت پنجره ی بخار گرفته ،

کادر ِ زندگی ببندم و

عکسی قاب کنم

از بوکه های ریز و درشت ِ رنگین  ِ

جاری ِ تجریش

که هنوز هم میان

شلوغی ِ بازارچه ی شلوغش

به دنبال گمشده ایی هستم

که گویی در دهه ی چهل

مردی کلاه شاپو ای ِ کرواتی

توی زیر سیگاری کنار کتش قایمش کرد و

با خود برد به آنجایی که " نیستی " هست شد


و من هنوز هم چشم می کشم

تا از پشت ِ این گیجی ِ بازار ِ مکاره

صلابت ِ روشن ِ جوانک های قدیم 

بر جان و روح ما نیز

نقشی تازه زند

که بیدار شویم

از خوابی که سالهاست

در پس ِ چشم ِ بسته ی ِ 

قرتی بازی های لوس

گرفتارش شده ایم و

دیده باز کنیم بر

آنچه که افتخار ِ

جوان ایرانیست و

برازند ه ی وقار و جایگاه ِ

همیشه روشنفکری و آشنا و

درد شناس ِ آزاد گرایش

 ...

پی نوشت اهورایی :


بر خیز ز آغوش خزر خیز که خوابیم

بگریز ز مکر شب خون ریز که خوابیم 

ای کهنه شراب شب تاریخ کجایی

دیریست پس از جام دل انگیز که خوابیم

بگذار قدم لاله به لاله به سر خاک

بشنو سخن از لاله غم ریز که خوابیم

-  ناشناس -




+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 14:42  توسط کافه گپ  | 


انگشتان دخترک می لغزید بر دکمه های سفید و سیاه و حجم ِ کهنه ی خوبی ها و بدی های آنچه گذشته بود را همچون حریری رویایی می نواخت و سَر تاب می داد و طُرّه می لغزاند و چشم بسته ، به دنیایی پا نهاده بود که گویی همه از جنس نور بود و زراندود ، اما کمی آنطرف تر پسرکی آرام دست به چانه نهاده بود و خیره به اعجاز آنچه که دست ها می آفرید ، سبکبال و پر عطش به دنبال سراب ِ آرزو می دوید تا روح ِ بی تاب ِنیاز ش را سوار ِ کشمکش دکمه های سفید و سیاه کند و از مرز سیاره ها هم دورتر برد تا در کنار آتش ِ " به جان شنیدن " نوا یی نیوش کند ...

دخترک می نواخت بی آنکه بداند چه چشم ها که ملتمسانه بر دستهایش می نگرد تا هیچگاه از نواختن باز نایستد ؛ پسرک می شنید بی آنکه بداند چه دست ها که اگر باز ایستد ر ِنگ ِ شهرآشوبش تا دنیا باقی است بر جان می ماند و این " بهار دلنشین " سرود گهواره ی آرامشی می شود بر بی تابی ِ ذهنی ملول که هجمه ی تکرار ِ روزانه ها ، بهانه گیرش کرده بود ...


پی نوشت اهورایی :

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

- بیژن ترفی -


پ . ن : بشنوید قطعه بهار دلنشین از آلبوم نسیم نی - مسعود جاهد 



+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 1:40  توسط کافه گپ  | 


من از غروب ِغریب ِ غربت و

هجوم  ِحجیم ِ حرمت ،

من از طلوع ِ طلیع ِ طالع و

شکوه ِ شوکت ِ شبگرد ،

من از رنج ِ رنجور ِ رجعت و

سکوت ِ ساکن ِ مسکوت ،

من از نمی دانم کدام نقطه ی دوری

از پشت پرچین ِ پهن دشت ِ خیال ،

از دورترین نزدیکی ِ این خانه می آیم

تا در دِهی بکر

زیر درخت ِ توتی بزرگ

به یاد ِ سنگ کوچک ِ بچه های کوچه

که سرم را برای

توت خوری شکستند

بنشینم و چای بریزم و

از ذهن ِ شلوغم

تمامی سنگریزه های 

دلم را بردارم و

دستان کوچک آن کودکی که

سرم را شکست

ببخشم ،

که آن روز نمی دانستم

سنگریزه های بزرگتری خواهم خورد

از دستهایی که در کوچه ی عمر

زمام ِ زمانند !!


پی نوشت اهورایی :

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست

- انوری -

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 18:24  توسط کافه گپ  | 

 

دود  شد خیال و بر آسمان زد ؛

سرخ شد خاطره و چنگ کشید ؛

خاکستر شد آرزو و بر سر ریخت ؛

آه شد نگاه و به هوا رفت ؛

آتشدان دلش را می گفت ،

یکریز و بی لمحه ایی درنگ

کلمات را پک می زد و دود می کرد و

همچون فوّاره ی پُرخواهشی

بر آسمان اوج می گرفت  و

همچون رقص ِ دخترکی مست

بر سطح ِ صیقلی ِ گوشم

سُر می خورد و 

از درد می گفت و

از رنج و از دلی پُر ،

تا در خیال خویش

همکلام ِ

درد آشنایم شود ،

و من با لبخندی آرام

خیره مانده بودم

میان صندوقچه ی

آنچه از حرفهایم

که مجال گفتن نگرفته بود و

انحنای لبهایش

که کلماتش نیامده

در هوا ذوب می شد و

حرکت دستهایش که هنوز

 بوی تند الکل می داد ،

از درد می گفت و از درد

بی آنکه بتواند جنس درد را هم

 ، از درد ِ بنجل امروزی اش تمیز دهد

سراسر  انگشت ِ نصیحت شده بود

بر قامت چشم هایم

که بر سیطره ی چشم های

گیج و پَرتش چشم دوخته بودم و

قهوه ام را

همچون رنج ِ ناشناخته ماندن می نوشیدم 


پی نوشت اهورایی :

تا نَسوزد بر نیاید بوی عود

پخته داند کین سخن با خام نیست

مستی از من پُرس و شور عاشقی

او کجا داند که دُرد آشام نیست

- سعدی -

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:7  توسط کافه گپ  | 


ما که در بند ِ بی دانه ی ِ هیبت این روزگاریم و دانه به دام ِ روزگار ِ این هیبت ؛ سر ِ منگ نه چو خیام از پیاله ، که از دَرد داریم و دُم به دام دادگی ! مانده ایم پا گیر دِرد دامیم یا دام ِ درد ! بند ِ روزگار ِ پر آدم ، گاهی غم است ، گاهی نم ؛ دل خوش به کِذب کاذب این قصه ایم اما روزگار روزگار دیگریست ... 


پی نوشت اهورایی :

در راه زندگي ،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي ،
با اينکه ناله مي کشم از دل که :  آب... آب !

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد !

- فریدون مشیری -


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 0:47  توسط کافه گپ  | 



هزار کام ِ نگرفته از زندگی ِ چون سیگار ی تلخ ، همچون هزار خواب ِ شیرین ِ دیده به رویا ای شد ، که هرگز بر مسند " حضور " ننشست ... آخر میان همین ضربه کوبهای ِ حیران ِ روزگار ، نت هایی را خواهم نوشت تا زخم های همه کهنه مانده بر جاری ِ دلم سر باز کند تا از میان بودنهایی که باید باشد و نیست ، " آرزوی " خوبم نقشی شود هزار رنگ بر دیده گانی که نت می خوانند و بر دستانی که می نوازند و بر گوشهایی که می شنوندش ... من نتهایی را خواهم نوشت تا از همهمه ی آشفته ی دیر و دور ، فریادی شود بر آسمان ِ لحظه ها ای که از من گرفتند هر آنچه را که خواستم و بخشیدند بر من هر آنچه را که خود خواستند ... من نت هایی را خواهم نوشت تا کامی شوند بر کام ِ کام جویانی چو من ، که اگرچه آرام اما پر غوغا ، هنوز هم ایستاده اند ...


پی نوشت اهورایی : 

بشنوید قطعه ی  تنهایی  اثر بسیار زیبا و عمیق و پر معنی ِ شهرام ناظری از آلبوم امیر کبیر که سر شار از نت هایی است که هرگز ننوشتمشان ! 



+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 0:4  توسط کافه گپ  | 



من از زمین چیزی نخواهم گفت

که سردابِ بی روح و ماشینی اش

گریبانِ روح های اهورایی را گرفته است

من از تراوشات ِذهن ِ تب دار ِ

یک انسانِ گیج نخواهم گفت

که من

از اندیشه ی والای یک

دل ِدرد شناس ،

از تفکرات یک نگاه ژرف ،

از عمق یک حس ناب خواهم گفت ،

که اگر چه پای بر زمین ،

اما دل در آسمان دارد .

من از اعجاز ستاره خواهم گفت

که سپیدی ِ دورش

هرشب و هر روز

امیدی است و نویدی

بر دلهای ِ سیالی که

شبانه های ِ غلیظ ،

چشم بر حضور پاکشان می دوزند

و رمز ِ این راز ِ سر به مُهر را

هر شب ،

در گنجینه ی خویش

مروری می کنند

که هنوز هم

ستاره ایی هست ،

اعجازی هست ،

آسمانی هست .

من از بی نهایت آسمان خواهم گفت

که هیچ ذهن ِ کودنی

بر سیطره ی پهن دشتش

راه نمی یابد ،

جز آنکه

سر از زیر بر آرد و بر بالا بنگرد .

من از خورشید خواهم گفت

که هنوز هم سالهاست

بی آنکه چیزی بگیرد

نو را و روشنایی را

با زرّین بال ِ پهن ِ خویش

بر مستمند و مُتموّل 

تقسیم می کند .

من از ابر خواهم گفت

که با هر غرش ِ پُرش

تشنه ای را سیراب می کند .

من از جوانه خواهم گفت

که توان ِ سر برافراشتن

از تلّ ِ خاکی سخت را دارد .

من از رستن خواهم گفت

از روئیدن ،

از بلند شدن ،

از ایستادن ،

از بالیدن ،

از بالا رفتن ،

عروج کردن ،

رهایی یافتن ،

آسمانی شدن .

من از

ماندن و سکون

نشستن و کشتن

دویدن و نرسیدن

هرگز سخن نخواهم راند .

آری

من از زندگی خواهم گفت

نه از زنده ماندن ....



پی نوشت اهورایی :

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور

و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان !! 




+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 19:51  توسط کافه گپ  | 


یک جایی میان این شلوغی روزگار ِ پُر گیر و دار لختی درنگ باید تا از فضای پردود و درد و رنج ِغُصه ی ِ قصه های مردم ِ مشغول گذر کنی و کمی اوج بگیری و سر از غبار این ابر تیره بالاتر ببری و رها شوی میان فضای اثیری خیال ...

دلتنگی را هم که نمی شود در قفس کرد ، همچون میهمان ناخوانده ایی سرزده میاید و غافلگیرت می کند ، امروز دلتنگ کافه گپ شدم و صفای رفقای پرمهر قدیم ... این پست هم سرچراغی امروز و یاد دوستان همیشه در دل زنده ....

پی نوشت اهورایی : 

اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا ،
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان ،
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود

کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود
خنديده است 

حسین پناهی


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 20:25  توسط کافه گپ  |