
من باب شكستن سكوت چند كلامي عارض شديم و از آمدن ها و دوستي ها و خلقت و فلسفه و هبوط و بند تنبان و آسمان و ريسمان گفتيم و خود ، هم خنديديم و هم متعجب شديم و هم . . . ، چشمان گرد سياهش را از چشم هايمان گرفت و با ناخن انگشتش بازيي كرد و گفت : در اين ناكجا آباد دنياي فاني ، ما اينهمه راه دراز را از نمي دانم كجا آمده ايم كه فقط از پيش هم عبور كنيم ؟!
جناب حاجی الدوله ي اندرزگو :
دلمان مطرب خواني مي خواهد و سيگاري دود كردن بعد يك مستي نرم و موهوم ، ديگربرايمان حرف ها وعملتان رنگشان را باخته ، همه ي نصيحت ها و پند ها و اندرزها و گوشزد هاي همیشگیتان هم باشد براي روز مبادا ! گوشمان پر است و دلمان خفقان زده و پر درد . . .

شب كه تاريكي بياورد ، كنج كافه مي نشينيم و آهنگ اي ساربان همين محسن نامجوي جديدي ها را گوش مي دهيم و پيكي مي گيريم تا اندكي مجالي شود كه هم نگاه از چشم هاي درون عكست بگيريم وهم دل از دلتنگي نبودنت جان دل . . .

كليد قفل دلمان كه توي در نرفته شكست ،
پنجره هم بسته اگر هست چشممان بيرون است !
زل زده ام به تصوير قابي صامت كه هر بار بر آن مي نگرم ، گلويم را مي خشكاند و نفس هاي زخمي و وحشي و تندي را مي آورد . امروز سالگرد مادر بزرگ است و من خيره به قابي صامت . . .
دلي در پشت پنجره ي آشوب
آرام مي گريد
انگشتاني لرزان
بر قلم مي فشارند
تا سنگيني نبودنت را
بر دوش نحيف قلم بگذارند .
كور سوي نگاه
مي رود تا انتهاي كودكي
تا جايي كه بوي تو مي آيد
تا آنجا كه
سايه هاي رنگين حضورت
در گوشه ايي موج مي زند
آنگاه
چشمم آئينه ي دل مي شود
و دل لبريز مي شود
و آئينه مي شكند به آهي !!
و تو بي خبري از دل شوريده ايي
كه مدت هاست
هنوز هم
نبودنت را نپذيرفته است . . .