
جلوی دکان آبپاشی شده و قدیمی خود نشسته بود و با نگاهی پر از حسرت ٬ کودکی را می نگریست که آنطرف تر بازیگوشانه رکاب می زد و کودکانه می خندید . خنده ی تلخی به لب داشت پراز هزاران خاطره و تجربه ٬ تا چشمش به چشمم افتاد لبخندش رفته رفته محو شد و با چهره ایی متفکرانه گفت : بهتر است آدم ، كوچك بزرگ روح باشد تا بزرگ كوچك روح !
پی نوشت اهورایی :
خاموش كن زگفت و گر گويدت كسي
جز حرف و صوت نيست سخن را ادا دروغ
-مولانا -

چشممان اگر بر چشمتان نيست از شرم مردانگي نيست ، چهر ه ي تارتان را تاب ديدنمان نيست !!
پی نوشت اهورایی :
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
سالهاست كه عكاسي را دوست دارم ، ثبت لحظه ها و به قاب كشيدن زمان ، احساس شيرين و مبهمي دارد برايم . حالا پس از سالهاي سال اين دست آن دست كردن چند روزي است دستي به اين كار گرفته ام و اكنون در ابتداي اين راه پرفراز و نشيب ايستاده ام .
كافه عكس را هم راه انداختيم براي ثبت تصوير ها و عكس ها ي خودمان . . .
تولدت مبارك كافه عكس !!
تا آمديم بجنبم هلمان داده بودند وسط گود بازي و ما مانده بوديم و سوالي و معماي هزار رنگ جواب ! حسب الامر دكتر آلبا ما هم دست به بازي گرفتيم ، گرچه خيلي برگ برنده ايي هم براي رو كردن نداريم !!
عارضيم كه از همان عنفوان كودكي از پز و پزيدن و پزاندن و همه ي جمع ها و مشتقاتش دل خوشي نداشتيم ! همين كه مي خواستيم براي "شروين ننر" ماشين رويزرويز سفيد و شش درمان را پز بدهيم ، چشمان گرد و سياه و بي تفاوتش كه كمي رنگ حسرت ميگرفت جانمان را آتش مي زد و دلمان را به رحم مي آورد و يك ساعتي ماشين هامان را با هم عوض مي كرديم تا اين لهيب دل سوخته را كمي آرام كنيم ! بزرگ شديم و بزرگ تر و همچنان اين حس غريب بعد از پز دادن كه يادمان مي افتد همه جايمان را سخت مي لرزاند ...
اما حالا كه به اينجا رسيد و ما را اين وسط تنها گير آورديد و سين جينمان مي كنيد ، قبول ! ما هم مي گوييم كه پز مي دهيم بر انديشه ي محيط خانداني كه در آن بزرگ شديم و رشد كرديم و شكل گرفتيم ، پز مي دهيم به دوستي ها و رابطه هاي عميق و نابمان ، پز مي دهيم به اراده وداشتن حس ها ي قوي ، پز مي دهيم به . . . ديگر نمي دانيم واقعا ، خيلي سخت است اين پز دادن !
حقا كه به اين يكي ٬ "نمي توانيم پز بدهيم كه مي توانيم خوب پز بدهيم" !! علي ايحال "پز مي دهيم كه پز دادن را خوب نمي دانيم" !!
جوجو و متين و فريدا و روح سركش هم به رسم بازي ، بازي !!

دل هم حکایت بی سرنشینی قایق کودکیست رها شده بر سطح آب . . .
پی نوشت اهورایی :
این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
- خیام -

- : آنجاست قربان ، آن گوشه نشسته ، هماني كه پاكت قرمز سيگار وينستونش را روي ميز گذاشته ، شهره ي دريوزگي و ديوانگي شهر است وامانده ، هميشه همين گوشه پلاس است و مي نوشد و مي كشد و مي نويسد . . .
* : سياهه هايش را هم خوانده ايي تا به قول خودت دل وا مانده اش را هم خوب بشناسي ؟
- : نه فدايتان شوم قربان .
* : پس چفت فك بي صاحابت را ببند و برو دوتا قهوه بياور كه مي خواهم پیشش بنشینم و پته ي دل وامانده ام را براي اين پير به درد آلوده بيرون بريزم . . .