تبليغاتX
کافه گپ
 

سه ماه ي پاييز كه مي شود دلم سر مي خورد به هزار آرزوي كوتاه و بلند روزگار كودكي . پاييز كه مي شود گيت خروج فرودگاه هم چشم به رد پاي مادر بزرگ دارد كه سالهاست ديگر نيامده ... پاييز كه مي شود  بوي دستان مادربزرگ مي پيچد در مشام كودكي ام . پاييز كه مي شود هنوز هم چشم بر در دارم تا بيايد ...

ظهر هاي جادويي پاييز ياد آور خاطراتي است كه اگر چه بوي كهنگي مي دهند و حنايي شده اند  اما شادابي و طراوت و شور و حس عميق و تازه اشان هنوز جاري است ...

پاييز كه مي شود  دلم سر مي خورد به خنده هاي بي درد و كيفور و كودكانه ي روز تولدم ...

 پاييز ...  پاييز ...  پاييز ...  ايستگاه بعدي پياده مي شوم ...

 

* . ساعت  ۱:۵۰ ظهر ۲۶ مهر درست در چنين روزي ،  بي خبر از همه جا  ، چشم هايم را گشودم به دنياي كه شلوغ بود و گيج !!

**. لعنت به پنج شنبه ها

***. آلبوم خورشید آرزوی همایون شجریان شنیدنی است قطعه ی زیر هم قسمتی از این آلبومه ...

بگذار سر به سينه من تا که بشنوی
آهنگ اشتياق دلی دردمند را
شايد که بيش از اين نپسندی به کار عشق
آزار اين رميده­ سر در کمند را  

بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست؟ عشق کدامست؟ غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشيان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بينمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنين که هيچ وفا نيست با مَنَت

تو آسمان آبیِ آرام و روشنی
من چون کبوتری که پَرم در هوای تو
يک شب ستاره های تو را دانه چين کنم
با اشک شرم خويش بريزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بيمار خنده های تو ام بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی گرم تر بتاب

فريدون مشيری

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:50  توسط کافه گپ  | 

 

 

كناره ي خلوتي را گير آورده بود و لميده بود روي مبل هميشگي و مجله ايي ورق مي زد پر از صفحه هاي براق و خوش رنگ و پر طمطراق و ژيگول و مدرن و رنگارنگ ، صفحه هاي تزئين شده با شمع هاي كوچك و بزرگ و پارچه هاي حرير و عكس هاي كلوز آپ و دكورهاي روز دنيا و ايده هاي نو و شيريني كه گرماي محفل خانه ايي آرام را تداعي مي كرد . مي خواست هرجور شده حواسش را پرت كند ، فكرو خيال مواج و مرموز و سر به مهر بي رنگ  را دور بريزد ، يادش برود ، فراموششان كند ، اما  حتي عصرآنروزهم نتوانسته بود مخمور و مدهوش  در ميان آغوش دختركان مخملين و طناز و عشوه گر و هوس ريز كاباره هاي پرشور و هيجان مولن روژ فكرش را رها كند ، آرام بگيرد ، فكر نكند ، نيانديشد . مستي هايش هم با هوشياري همراه بود . نمي دانست چه كند ، چگونه از دست اين همه انديشه ي ناپايان روزهاي ملال آور و كسل كننده فرار كند و به آنچه دلش مي خواهد گوش بسپارد و راهش را بيابد . هيچ كدام از آن كارها ، هيچ كدام از آنجا ها كه بود باب دلش نبود ، آن نبود كه قلبا مي خواست . هر لحظه رنگ غربت پررنگ ميشد و درد بودن روحش را مي مكيد .

ناگهان ، ناگهان روزنه ايي از نور را ديد كه در دوردستي از كوچه پس كوچه هاي ذهنش مي درخشید . بي لختي درنگ مجله را بست و برخاست و سراغ كتاب هاي قديمي اش را گرفت و از ميان چندين كتاب خاك گرفته ، ديوان مولانا را برداشت و گردش را زدود و با دلي دلتنگ غربت و روحي سرشار درد نخواستني ها ،  تفالي زد بر يگانه همدم روزگار تنهاي جوانيش . صفحه ايي باز شد ، خطي آشكار شد و اشك دلش چكيد . . .

 

عقل بند رهروان و عاشقان است اي پسر            بند بشكن ره عيان اندر عيان است اي پسر

عقل بند و دل فريب و تن غرور و جان حجاب          راه از اين جمله گرانيها نهان است اي پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستي بيرون شدي     اين يقين و اين عيان هم در گمان است اي پسر

 ...

 

 * .  كاش با اين كلمات كودن و بي احساس و سردرگم و منگ مي شد گفت كه چه حظ ِ وافري است در ميان شبهاي سكوت و مولوي خواني . سالروز اين بزرگ مرد گرامي . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:54  توسط کافه گپ  |