
پنجره رنگ سياهي مي ريخت به كنج محفلمان ، سر خورده بودم روي مخملين موي شرابي بلندت كه سر خورده بود روي پشتت ، سرانگشت مي زدي بر سيم هاي كهنه تار و من چرخ مي زدم در لابه لاي كهنه خيال ، چشم بسته بودي و من خيره بر گره پر حس ابروهايت كه با هر ضربه ي تاري موج مي خورد و حس مي گرفت و در هم فرو مي رفت و انگاري حرف مي زد ، قصه ي ساز قصه گو مي گفتي و قصه استيصال ، ما مانده بوديم و روايت غريب آنچه كه گذشته بود ، طاقت به سر آورديم و آواز"ماهور" انداختيم ميان سيم هاي لرزان تارت ، ميان خيره نگاهمان به سازت ، چه ديدي كه يكباره هي زورمان مي كردي كه "چهارگاه " بخوان ؟!
پي نوشت اهورايي :
طبيب درد بي درمان كدام است
رفيق راه بي پايان كدام است
- مولانا -

بلاكشي و بار_جور به دوش كشيدن شده بود مزه ي پيك زدن هاي شبانه ، عكس ساقي به جام مي افتاد و ما سر می كشيديم زهرماري را كه شايد داد دل به پيكي آرام كنيم ، بين خودمان بماند جان دل ، آرام كه نشديم هيچ ، هم عافيت باختيم و هم عقوبت و هم پيك پر ...
ملالي نيست ، به هر مصيبتي بوده ساخته اييم تا به حال ، الباقي را هم خودش ختم به خير كند ...
پي نوشت اهورايي :
ياري اندر كس نمي بينیم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

زندگي سراسر يادگار است و ياد گاه و بيگاه هاي دورونزديك . زندگي سرشار است از بود ها و نبود ها و خواست ها و نداشتن ها و بايد ها و نيست ها و چشم ها و دل ها و آسمان ها و يادگاري ها ...
هر صبح شروع روايت روزي است سرشار خاطره و تامل و رنگ و گاه بي رنگي !! و چه كسي مي داند كه بي رنگي را رنگي است كه همه رنگ در اين بي رنگي مدهوشند و گم ... و بي رنگي . . زلالي است و شيشه اييست و صاف است و مي درخشد و پاك است و آرام است و شيرين است و روح انگيز است و رنگي است كه رنگ نيست و هستي است كه نيست و نيستي است كه همه نيستي را هست مي كند . .آه بي رنگي ... بي رنگي ...
بي رنگي رنگ روح است و رنگ آشنايي و رنگ دوستي و رنگ خدا و رنگي كه نيست و اما هست گويي ، هستي كه در پس پرده ي نيستي هست است و تا نبيني اين هستي را نخواهي دانست كه چنين هستي هست ...
بي رنگي ، رنگ خدا ، رنگ آشنايي و رنگ دوستي !! مگر رنگها چيزي جز احساسند و مگر دوستي چيزي جز پاكي و نابي و هستي نيست گونه است ؟!
بي رنگي ، رنگ نابي ، رنگ پاكي ، رنگ نيست ، رنگ هست ، رنگ روح !! مگر آشنايي و دوستي چيزي جز آشنايي و ديدن رنگ دو روح آشنا است ؟! مگر چيزي جز ديدن و لمس كردن و بوئيدن و حس كردن روح است ؟!
بي رنگي !! رنگ روح الارواح !!! رنگ دوستي و يادگاري و نيستي كه هست ...
پی نوشت اهورایی :
ای پسر از رنگ به بیرنگ شو
آیینه بشکن به دل خویش شو *
*. مدت ها پیش پدربزرگم رو توی خواب دیدم که این شعر رو برام خوند و بعدا متوجه شدم که این شعر مال هیچ شاعری نیست !!