
ورق را كه بُر زد ، من شدم حاكم ِ حكم و او شد محكوم ورق دادن ... دست ، دست ِ آخر بود و برگ برگ ِ آخر ، حكم آمديم ، سرمست و مشعوف ، حُكم آمد ، خانه پُر و تمام رنگ .. او شد حاكم و ما مانديم محكوم ...
پي نوشت اهورايي :
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا ، هوس ِ قمار ِ دیگر
- مولانا -

ميان شلوغي دنيا ، روزي و لحظه ايي و يادي بر مهرباني هاي بي دريغي كه حالا شده اند قابي صامت ... من كه مي دانم هنوز ته اين نگاه خيره ي پشت قابت ، دلنگران ماست ، تاب ِ تماشاي لبخند ِخشكيده به مهرت كه نيست ، چشم ميگيريم آنور ، شايد خيسي اين دو كاسه ي خون را نبيني ...
*. بي شك جاي خالي مادربزرگ با اين حرف ها پر نخواهد شد ، كسي كه بعد مدت ها هنوز داغ نبودنش دلم را آتش مي زند ... جايش خالي و روحش قرين آرامش ...
*. راستي آيا رفتي با باد ؟!
پي نوشت اهورايي :
ابـــر آمد و باز بــر سبـــزه گــــــــــریست
بی بـــاده ارغـــوان نمی بایــــــــــد زیسـت
این سبزه کـــــــه امــــروز تماشاگه ماسـت
تا سبـــزه خاک مـــــــا تماشا گــه کیـــست
- خيام -