تبليغاتX
کافه گپ



ورق را كه بُر زد ، من شدم حاكم ِ حكم و او شد محكوم ورق دادن ... دست ، دست ِ آخر بود و برگ برگ ِ آخر ، حكم آمديم ، سرمست و مشعوف ، حُكم آمد ، خانه پُر و تمام رنگ .. او شد حاكم و ما مانديم محكوم ...


پي نوشت اهورايي :‌

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الّا ، هوس ِ قمار ِ دیگر

- مولانا -


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:11  توسط کافه گپ  | 


ميان شلوغي دنيا ، روزي و لحظه ايي و يادي بر مهرباني هاي بي دريغي كه حالا شده اند قابي صامت ... من كه مي دانم هنوز ته اين نگاه خيره ي پشت قابت ، دلنگران ماست ،‌ تاب ِ تماشاي لبخند ِخشكيده به مهرت كه نيست ، چشم ميگيريم آنور ، شايد خيسي اين دو كاسه ي خون را نبيني ... 


*. بي شك جاي خالي مادربزرگ با اين حرف ها پر نخواهد شد ، كسي كه بعد مدت ها هنوز داغ نبودنش دلم را آتش مي زند ... جايش خالي و روحش قرين آرامش ...

*. راستي آيا رفتي با باد ؟!‌


پي نوشت اهورايي :‌

ابـــر آمد و باز بــر سبـــزه گــــــــــریست
بی بـــاده ارغـــوان نمی بایــــــــــد زیسـت
این سبزه کـــــــه امــــروز تماشاگه ماسـت
تا سبـــزه خاک مـــــــا تماشا گــه کیـــست

- خيام -


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 2:33  توسط کافه گپ  |