امروز چه دلتنگم ، همچون تكرار ِ بي پايان ِ فواره ايي در متن ِ محصور زندگي
پي نوشت اهورايي :
پس زبان بيزباني خوشتر است
همدلي از همزباني خوشتر است
- مولانا -
در عجبم از مردمي كه براي فرار از محدوديت ها ، حقايقي بزرگتر را كتمان مي كنند ...
پي نوشت اهورايي :
حقیقت ، غزال تیز پایی بود که ازچشم هامی گریخت ....
تلخي ِ حرف حلقه مي كني دار گلويمان ، مرور مي كنم غبار ِ خزيده ي روي تمام زندگي ، تنها جاي پاي سكوت بود روي همه اين روزهاي محكوم ...
پي نوشت اهورايي :
سکوتم آب شد ، چشم بستم ، بسترم آتش گرفت …
اينجا ، پا به دام تنهايي ، شب به روز سالي است و روز به شب عمري ، آنجا ، حوالي ِ عاشقيت ِ پنهان ِ لاي انگشتانتان ، ميان خيره نگاهتان به هم ، ساعت ِ به ديوار ، نخوابيدست هنوز ؟!
پي نوشت اهورايي :
درياي خروشانم ، از بند گريزانم
آخر ميان يكي از همين شبانه هاي مكرر سكوت ، دل تنگي را آب مي دهيم به اشك و سُر مي دهيم پاي پاشويه ، شايد به دور از اين كابوس هاي شبانه ، چشمي به ما كني ...
پي نوشت اهورايي :
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند