تا آمديم بجنبم هلمان داده بودند وسط گود بازي و ما مانده بوديم و سوالي و معماي هزار رنگ جواب ! حسب الامر دكتر آلبا ما هم دست به بازي گرفتيم ، گرچه خيلي برگ برنده ايي هم براي رو كردن نداريم !!
عارضيم كه از همان عنفوان كودكي از پز و پزيدن و پزاندن و همه ي جمع ها و مشتقاتش دل خوشي نداشتيم ! همين كه مي خواستيم براي "شروين ننر" ماشين رويزرويز سفيد و شش درمان را پز بدهيم ، چشمان گرد و سياه و بي تفاوتش كه كمي رنگ حسرت ميگرفت جانمان را آتش مي زد و دلمان را به رحم مي آورد و يك ساعتي ماشين هامان را با هم عوض مي كرديم تا اين لهيب دل سوخته را كمي آرام كنيم ! بزرگ شديم و بزرگ تر و همچنان اين حس غريب بعد از پز دادن كه يادمان مي افتد همه جايمان را سخت مي لرزاند ...
اما حالا كه به اينجا رسيد و ما را اين وسط تنها گير آورديد و سين جينمان مي كنيد ، قبول ! ما هم مي گوييم كه پز مي دهيم بر انديشه ي محيط خانداني كه در آن بزرگ شديم و رشد كرديم و شكل گرفتيم ، پز مي دهيم به دوستي ها و رابطه هاي عميق و نابمان ، پز مي دهيم به اراده وداشتن حس ها ي قوي ، پز مي دهيم به . . . ديگر نمي دانيم واقعا ، خيلي سخت است اين پز دادن !
حقا كه به اين يكي ٬ "نمي توانيم پز بدهيم كه مي توانيم خوب پز بدهيم" !! علي ايحال "پز مي دهيم كه پز دادن را خوب نمي دانيم" !!
جوجو و متين و فريدا و روح سركش هم به رسم بازي ، بازي !!