
جلوی دکان آبپاشی شده و قدیمی خود نشسته بود و با نگاهی پر از حسرت ٬ کودکی را می نگریست که آنطرف تر بازیگوشانه رکاب می زد و کودکانه می خندید . خنده ی تلخی به لب داشت پراز هزاران خاطره و تجربه ٬ تا چشمش به چشمم افتاد لبخندش رفته رفته محو شد و با چهره ایی متفکرانه گفت : بهتر است آدم ، كوچك بزرگ روح باشد تا بزرگ كوچك روح !
پی نوشت اهورایی :
خاموش كن زگفت و گر گويدت كسي
جز حرف و صوت نيست سخن را ادا دروغ
-مولانا -