زل زده ام به تصوير قابي صامت كه هر بار بر آن مي نگرم ، گلويم را مي خشكاند و نفس هاي زخمي و وحشي و تندي را مي آورد . امروز سالگرد مادر بزرگ است و من خيره به قابي صامت . . .
دلي در پشت پنجره ي آشوب
آرام مي گريد
انگشتاني لرزان
بر قلم مي فشارند
تا سنگيني نبودنت را
بر دوش نحيف قلم بگذارند .
كور سوي نگاه
مي رود تا انتهاي كودكي
تا جايي كه بوي تو مي آيد
تا آنجا كه
سايه هاي رنگين حضورت
در گوشه ايي موج مي زند
آنگاه
چشمم آئينه ي دل مي شود
و دل لبريز مي شود
و آئينه مي شكند به آهي !!
و تو بي خبري از دل شوريده ايي
كه مدت هاست
هنوز هم
نبودنت را نپذيرفته است . . .