تبليغاتX
کافه گپ - طهران
 

چلّه كه رد مي شد ، مرغ دلِش پر مي كشيد و هوايي مي شد و دستِ زنش رو مي گرفت و بارو بنديل مي ريخت عقب ِاتول و مي زد به دروازه شمرونِ پر برف . ميدون هفت تير كه مي رسيد خاويار و عرق سگي هم مي گرفت و راه مي افتاد و رد مي شد از جاده هاي سرد و سپيد و پاك و آروم ...

نه تشويش پاس كردن چكي داشت و نه هولِ گروني پودرماشين لباسشويي و نه دغدغه ي از گشنگي مردن و نه چشم انتظار ميلي و نه پاگير اينترنتي و نه  ...  وضع مالي خوبي هم نداشت اما حال دنياش رو هم مي برد ...

شيشه هاي اتول بخار گرفته بود و هردو آواز سر داده بودن و دست انداز هاي كوتاه و بلند هم موجي مي انداخت به صداي آوازشون ، مي خنديدن و گرم بودن و فراموش كرده بودن سرمايِ سوزناك و گزنده ي بيرون رو ...

............................

 و چه خوش بوده آنروزها كه تسليم تكنولوژي نبودند و ساده بودند و بي دغدغه و بي تكرار ِ روزهاي كسل آور ... يقين دارم كه سختي آنروزها به اين مغلوب شدنِ ماشين و تكنولوژي بر ما امروزي ها ،  مي ارزيد ...

 

پی نوشت اهورایی :

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد 

حافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 18:50  توسط کافه گپ  |