
از دور نوایی می رسد انگاری ٬ آفتاب ِ آرزو ايستاده بر لبه ي ديوار فردا ، شب هم كه مي رود تا به انتهايِ سياهي ِ مسكوتِ خويش ، تفالی زديم كه اينها خيالْ نباشد در اين تنهايي ِ پُر ، بد هم نيامد ... حالا هرچه هست خیر باشد ...
پی نوشت اهورایی :
بیار باده لعلی که در معادن " روح "
درافکند شررش صدهزار جوش و حریق