
من از زمین چیزی نخواهم گفت
که سردابِ بی روح و ماشینی اش
گریبانِ روح های اهورایی را گرفته است
من از تراوشات ِذهن ِ تب دار ِ
یک انسانِ گیج نخواهم گفت
که من
از اندیشه ی والای یک
دل ِدرد شناس ،
از تفکرات یک نگاه ژرف ،
از عمق یک حس ناب خواهم گفت ،
که اگر چه پای بر زمین ،
اما دل در آسمان دارد .
من از اعجاز ستاره خواهم گفت
که سپیدی ِ دورش
هرشب و هر روز
امیدی است و نویدی
بر دلهای ِ سیالی که
شبانه های ِ غلیظ ،
چشم بر حضور پاکشان می دوزند
و رمز ِ این راز ِ سر به مُهر را
هر شب ،
در گنجینه ی خویش
مروری می کنند
که هنوز هم
ستاره ایی هست ،
اعجازی هست ،
آسمانی هست .
من از بی نهایت آسمان خواهم گفت
که هیچ ذهن ِ کودنی
بر سیطره ی پهن دشتش
راه نمی یابد ،
جز آنکه
سر از زیر بر آرد و بر بالا بنگرد .
من از خورشید خواهم گفت
که هنوز هم سالهاست
بی آنکه چیزی بگیرد
نو را و روشنایی را
با زرّین بال ِ پهن ِ خویش
بر مستمند و مُتموّل
تقسیم می کند .
من از ابر خواهم گفت
که با هر غرش ِ پُرش
تشنه ای را سیراب می کند .
من از جوانه خواهم گفت
که توان ِ سر برافراشتن
از تلّ ِ خاکی سخت را دارد .
من از رستن خواهم گفت
از روئیدن ،
از بلند شدن ،
از ایستادن ،
از بالیدن ،
از بالا رفتن ،
عروج کردن ،
رهایی یافتن ،
آسمانی شدن .
من از
ماندن و سکون
نشستن و کشتن
دویدن و نرسیدن
هرگز سخن نخواهم راند .
آری
من از زندگی خواهم گفت
نه از زنده ماندن ....
پی نوشت اهورایی :
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان !!