تبليغاتX
کافه گپ - جایی دور

 

دود  شد خیال و بر آسمان زد ؛

سرخ شد خاطره و چنگ کشید ؛

خاکستر شد آرزو و بر سر ریخت ؛

آه شد نگاه و به هوا رفت ؛

آتشدان دلش را می گفت ،

یکریز و بی لمحه ایی درنگ

کلمات را پک می زد و دود می کرد و

همچون فوّاره ی پُرخواهشی

بر آسمان اوج می گرفت  و

همچون رقص ِ دخترکی مست

بر سطح ِ صیقلی ِ گوشم

سُر می خورد و 

از درد می گفت و

از رنج و از دلی پُر ،

تا در خیال خویش

همکلام ِ

درد آشنایم شود ،

و من با لبخندی آرام

خیره مانده بودم

میان صندوقچه ی

آنچه از حرفهایم

که مجال گفتن نگرفته بود و

انحنای لبهایش

که کلماتش نیامده

در هوا ذوب می شد و

حرکت دستهایش که هنوز

 بوی تند الکل می داد ،

از درد می گفت و از درد

بی آنکه بتواند جنس درد را هم

 ، از درد ِ بنجل امروزی اش تمیز دهد

سراسر  انگشت ِ نصیحت شده بود

بر قامت چشم هایم

که بر سیطره ی چشم های

گیج و پَرتش چشم دوخته بودم و

قهوه ام را

همچون رنج ِ ناشناخته ماندن می نوشیدم 


پی نوشت اهورایی :

تا نَسوزد بر نیاید بوی عود

پخته داند کین سخن با خام نیست

مستی از من پُرس و شور عاشقی

او کجا داند که دُرد آشام نیست

- سعدی -

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:7  توسط کافه گپ  |