
من باب شكستن سكوت چند كلامي عارض شديم و از آمدن ها و دوستي ها و خلقت و فلسفه و هبوط و بند تنبان و آسمان و ريسمان گفتيم و خود ، هم خنديديم و هم متعجب شديم و هم . . . ، چشمان گرد سياهش را از چشم هايمان گرفت و با ناخن انگشتش بازيي كرد و گفت : در اين ناكجا آباد دنياي فاني ، ما اينهمه راه دراز را از نمي دانم كجا آمده ايم كه فقط از پيش هم عبور كنيم ؟!